داستان یک سفر

یک بعدظهر گرم، آن دورها. اینقدر گرم که حاضر بودم شرط ببندم اگر تخم مرغ را روی سنگ بشکنی می پزد. شاید هم اینقدر گرم نبود فرانکو می گفت. می گفت به اینجاها عادت ندارم، به همین خاطر اینقدر برایم سخت است، همیشه در گفتگوهای دو نفرمان می گفت نمی دانم تو اینجا چه می کنی پسر، اصلا برای اینجور جاها ساخته نشده ای و راست می گفت. آیا واقعا ارزشش را داشت، راستی فرانکو چرا به این شهر ژنرال پیکو می گویند؟ در حالی که دارد با صندلی تاب دارش جلو عقب می رود و از پنجره به بیرون خیره شده، شانه هایش را بالا می اندازد...

راستی بورخئو کی می آید؟ زود. معلوم است حوصله ی حرف زدن ندارد، رهایش می کنم، جرعه ای آب می نوشم، اینجا همیشه تشنه ام، ازاینجا تا بوئنس آیرس تا هوای شرجی و احتمالا خنک تر 500 کیلومتر راه است، فقط 500 کیلومتر. اوه، پسر نباید اینقدر بیخود فکر کنم اما حوصله ام سر رفته اگر بورخئو تمام بعد از ظهر نیاید آن وقت چه خاکی به سرم بریزم؟ آخر در این بعد از ظهر که خر تب می کند بورخئو کجا رفته؟! این را فقط توی دلم می گویم شاید به فرانکو بر بخورد به هر حال هیچ وقت نمی توانی مطمئن باشی که خارجی ها از حرفت چه برداشتی می کنند...

بعد از آن دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. دم دمای غروب که هوا به طرز معجزه آسای خنک تر شده بود بورخئو از راه رسید. آآآآآآ سلام رایت می بینم که باز با خودت به زد و خورد پرداختی!! این شوخی ای بود که معمولا با من می کرد و منظورش این بود با ذهنم درگیرم و به عبارت بهتر زیادی دارم فکر می کنم.

آره، اما فکر کنم بهتر باشه با تو به زد و خورد بپردازم. چرا؟ منظره به این زیبایی، بیابان برهوت که تا کیلومترها هیچ جنبده ای در اون نیست، می دونی چقدر ارزش داره، شاید برای تو یا این _ به فرانکو اشاره می کنم_ جالب باشه اما برای من اصلا.

اینجا مثل یک شابونو shabono است. دیکشنری ام را باز می کنم، شاید این هم یک لغت محلی باشد... اون رو بذار کنار، لغتی که گفتم اونجا پیدا نمیشه. اگه باز می خوای دانشت رو به رخم بکشی که من قبلا گفتم تسلیمم. نه! من هم همون قبلا بهت گفتم مسئله ی ما مسئله ی دانش نیست، "مسئله ی تعادل و هماهنگی با محیط اطرافه" این آخری رو با هم دیگه یک صدا می گیم و می خندیم. هرچی باشه ما دوست هستیم و واقعا همدیگه رو دوست داریم، بهش می گم چی خریدی خیلی گرسنمه. می بینم که جز سبزی و میوه هایی که خریده، کالباس و نون هم هست. ازش تشکر می کنم و اونا رو از دستش می گیرم، چون به هر حال تنها کسی که توی این جمع گوشت خوار یا به عبارت بهتر همه چیز خواره من هستم، به هر تقدیر باورم نمیشه آدم بتونه با چهار تا برگه کاهو یا یه دونه سیب زنده بمونه... بدون تعارف مشغول خوردن می شم و اصلا به خودم زحمت نمیدم بپرسم که شابونو چیه، به هر حال بحث ما چیزه دیگه ای که قراره امشب در موردش صحبت کنیم، نمی خوام بهانه به دستش بدم که از موضوع اصلی منحرف بشه و کلی اصلاعات بیخود _یا اونطور که اون موقع فرض می کردم _ به خوردم بده. نگاش می کنم با فرانکو دو زانو نشستن، چشم هاشون رو بستن و دست هاشون رو به صورت صلیبی روی سینه گذاشتن، بورخئو انگار که متوجه میشه بر می گرده منو نگاه می کنه، با دستم سوراخ چپ بینی ام رو می گیرم و یه لبخند شیطنت آمیز می زنم. در واقع یه جورایی می خوام سر به سرش بذارم، آخه بورخئو معتقده که وقتی آدم می خواد غذا بخوره باید تنفس از سوراخ راست بینی انجام بگیره، حالا اگه خود تنفس از سوراخ راست بود که هیچ اگه نبود به اون صورت که گفتم میشینن و چند دقه آروم می مونن تا تنفس خود به خود از سوراخ راست انجام بشه. خب، واقعا این کارا حوصله و وقت می خواد و من هیچ کدوم رو ندارم اما اونا انگار تمام زمان دنیا بهشون هدیه شده، براشون هم فرقی نداره مثلا همین فرانکوی احمق _اون موقع اینطوری صداش می کردم_ فقط بلد روی صندلی تاب بخوره یا بره علف ملف جمع کنه، خب معلومه هیچ کار بهتری نداره که انجام بده، اصلا نمی فهمه زندگی واقعا یعنی چه...

گزارش تخلف
بعدی